|
" نه گابیک! اینجا نه! " . . .
|
از بزرگترین مصائب این است که درخت توت باشی...چون نه تنها آدم ها ازت می کَنَند و می خورند بلکه گنجشک ها هم غالبن در حال سو استفاده از موقعیت هستند ! ...
پ.ن:
1. هر وقت گره اش باز شد می روم و سری بهش میزنم :)
2. وقتی می زند، غیب می شود ...! :)
یک عالمه تلاش در پیش است ...
پ.ن :
1. شاید من اشتباه می کنم ...
2."in the air tonight-phil collins" خوب چیزیست :)
3. مودی و بی خاصیت است عجیب الممالک!
:|

اسمش نمایشگاه کتابه!
صرفن جهت اطلاع فرهیخته ی چرب و چیلی!!
دلم میخاد برای یه ناشناسی که نمیشناسمش و نمیدونم کیه چیه چی کار می کنه منزویه یا اجتماعی کتاب میخونه یا نه کره یا کور یا لال یا هرچی یه چیزی بنویسم...
یکی که نه عقایدش مثه من باشه نه منو بشناسه نه منو ببینه نه انتظارای بیخودی داشته باشه نه هیچی یه چیزی بنویسم...
واسه یکی که نه خوب باشه نه بد نه خوشگل باشه نه زشت و نه حتی معمولی ...
فقط باشه در واقع فقط به خاطر هست و وجودش یه چیزی بنویسم واسه ی همون وجودی که یه بحث یخ و طولانی و مسخره ی فلسفی دنبالشه واسه اون یه چیزی بنویسم...
بعد واسه ناکجا آبادی که زندگی می کنه تو یه بسته پستش کنم ...
پ.ن:
1.این کارو میکنم به زودی ... :)
2.ذوالفنون فاتح جاده ها باشد و خالق بهترین بندی که از "گروس" خاندی بعد از این همه حرف خنده ات بگیرد!:))
3.کامنت آدم عجیب را بخانی و یاد "اکبر لیلا زاد" کنی!!!
4.حرف دارد یه عالم...بحث میخاهد مفصل :)
5.خوشحالیم که همه این روزها حال خوشی دارند :)
بر گرفته از لوتکا و بر گرفته از جناب کلنل :
سلام
از وقتی یادم میاد همیشه علاقه مند بودم وب نویس ها رو از لونه کوچیک وبشون بیرون بکشم و دیدارهای حضوری رو ترتیب بدم . بعضی دوستان ملتفت هستن چی میگم نه ؟
باز هم نمایشگاه تهران . فرصتی که فقط سالی یکبار فراهم میشه . یادم میاد سال گذشته از یه وب شبیه همین فراخوان رو دریافت کردم اما متاسفانه نتونستم بهشون ملحق شم . جریان از این قرار بود که یکی از وب نویس ها به تمام لینکهاش خبر داده بود که توی نمایشگاه ، فلان ساعت ، فلان مکان گرد هم جمع بشیم . کسانی که علاقه مند بودن هم به لینک های خودشون خبر دادن و وااااااای ! میدونید چند نفر وب نویس فرهیخته جمع شدن ؟ چیزی حدود 47 یا 48 نفر شده بودن . خیلی جالبه نه ؟ از بسیاری از شهرهای ایران تشریف فرما شده بودن . حدود دو ساعت روی چمن های اونجا نشسته بودن و بیشتر همدیگه رو شناخته بودن . حالا :
من از همین جا به تمامی لینکهام این پیشنهاد رو میدم . و شما هم به تمامی لینک هاتون بگید . ببینیم میتونیم یه حرکت جالب فرهنگی داشته باشیم یا نه ؟ فکر میکنم مناسب ترین روز هم روز جمعه باشه . هرچند نمایشگاه اون روز شلوغ تره و روز پایانیش هم هست اما خب چاره ای نیست . ساعت حدود 10 صبح که نه زود باشه نه دیر . به زودی از دوستان مستقر سوال میکنم و مکانش رو همینجا مینویسم . پس به سرعت به لینک هاتون خبر بدید که فرصت کمه . ببخشید که زودتر به ذهنم نرسید . اما حتما جمع بشید یا لااقل خودتون هم نمیتونید ، آدرس اینجا رو به لینک هاتون بدید که این فراخوان رو ببین و بیان
پس وعده ما جمعه 22 / 2 / 1391 ، مصلی تهران ، ساعت 10 ، مکان دقیق تجمع : ورودی شمالی مصلی (ایستگاه مترو مصلی ) خیابان سمت راست ، انتهای خیابان ، رو به روی فرهنگسرای کتاب ، محوطه چمن (از برای راهنمایی: تعدادی ماشین هلال احمر هم در اون حوالی مستقر شده . جمعیت که زیاد بشه ، در محوطه چمن بارز و مشخص خواهیم بود (
نکته : دوستان چرا به لینک هاتون نمیگید خب ؟ همه میان میگن چه حرکت خوبی ، میام!
میام نداریم ، با تمام لینک هاتون تشریف بیارید . به محض خوندن این پست اون رو به تمام لینک هاتون معرفی کنید
+ انصافا مرام به خرج بدید . فقط یه روز ، یکی دو ساعت تو یک ساله ! عجله کنید
:)
یک لیتر و اندی شُره کرد روی زمین . . .
می خندد
-: انگار گاو باشی . . . که همه دورت جمع شده باشند
انگار گاو . . . که فیلمت پخش بشود
انگار گا . . . به گا . . .
می خندد
مثل پاکت سیگار کَمِلی که له می شود زیر پا
گاز فندکت تمام میشود و خفه نمی شوی
و پرت می کنی خودت را
بین جسد های گندیده ی سی و چند سال پیش
تالاپ . . .
افتادی کنار لنین صادره از خمین
لبخند بزن
این جمعه که بیاید
مهدی دود سیگارش را توی صورتت فوت می کند
و می خندد . . .!
پ.ن:
1. بند کفش پای راستت باز بشود و چیزی که همیشه بهش میخندیدی اتفاق بیاُفتد!!:))
2.نشر چشمه از 13 تا 25 یه نمایشگاه کوچولو را انداخته که کتاباشو بفروشه ما که میریم شمام اگه نرین از دستتون رفته ! :)
پ.ن:
1.اعصاب نمیذارن که!...
2.گفتن بیا بازی کن مگرنه تا آخر عمرت باید بوی گندتو تحمل کنن ... مام گفتیم چشم! :
اگه ماهی از سال بودم: خب اسفند دیگه مشخصه!
اگه یک روز از هفته بودم: سه شنبه چون نه به افتضاحی چهارشنبه هاس نه به مزخرفی دوشنبه ها
اگه یه عدد بودم: بی شک 24
اگه جهت بودم: شمال
اگه همراه بودم: خب بودم دیگه!
اگه نوشیدنی بودم: سکنجبین خیار !اگه گناه بودم: هرچی بزرگتر بهتر!
اگه درخت بودم:تبریزی :)
اگه میوه بودم:هندونه
اگه گل بودم:کاکتوس !
اگه آب و هوا بودم: بارونی چون بوی نمم بلند میشد و همه حال میکردن!!
اگه رنگ بودم:سبز
اگه پرنده بودم:سعی میکردم نباشم !
اگه صدا بودم:از اون صدا بما که وقتی بلند میشه همه ی فضای اتاقو میگیره!
اگه فعل بودم: دوست داشتم حال ساده باشم هرچند من آینده ی بی نتیجم . . .
اگه زمان بودم:تو اواسط جنگ جهانی دوم از اون یهودیای نجات یافته
اگه خیابون بودم:مسلمن یا پهلوی (ولیعصر) یا شایدم اون کوچه بافت فدیمیای سرچشمه و بهارستان
اگه فیلم بودم:goya's ghost بلاشک
اگه پزشک بودم: از من بر نمیومد !
اگه پنجره بودم:از این مشبکای رو به ایوونی که یه حوض بزرگ وسطش باشه و از سر و کله ی دیواراش پاپیتال بالا رفته باشه :)
اگه تاریخ بودم: اول فروردین
اگه ساز بودم: پیانو
اگه کتاب بودم: شازده کوچولو :)
اگه شعر بودم: یا" قاصد روزان ابری داروگ،کی می رسد باران؟" یا با اطمینان شعر همه ی دوشنبه ای ها و پنجشنبه ای های کوچه ی "لنگران" !
اگه طبیعت بودم: جنگل
اگر لذتبخش ترین بودم : نمیدونم!!
اگر شغل موقت بودم : رفتگر از همون خوباش که صبا آدم مست صدای جاروشون میشه :)
اگر قرار بود جای یکی از رفتگان من الان زیر خاک باشم : همه ی زندانی های سیاسی که بعد از این که رفتن سیاست زده شدن!
اگر یک حیوان بودم :کرم ابریشم ( همین بازیا رو ترتیب میدیم که فک می کنن ما حیوانیم بلانسبتمان ! )
اگر جنسیت بودم : بستگی به محل زندگیم داشت . . .
اگر یکی از عناصر طبیعت بودم :آب
اگر نیرو بودم : مگر نیرویی هم برایمان باقی مانده است؟؟!
اگر ویرانگرترین بودم :هستم منتها هنوز کشفم نکردن!:پی
اگر رسالتم فقط انجام یک کار بود :جداسازی یکسری آدم های خوب از اون بی چیزا و سپس یکسان کردن اون بی چیزا با خاک و ایجاد یک نسل آدم حسابی از اون آدم خوبا!!
ضمیمه شد:
اگه لباس بودم:کلاه آدمای خاص می شدم!!
اگه مزه بودم: تلخ
اگه آثار باستانی بودم:دخمه زرتشتی ها
اگه پول بودم: پوند
اگه ستاره بودم: نمیدونم از خانم "پ"بپرسین !
اگه آرایه بودم:جناس تام
اگه عمل ریاضی بودم: سعی میکردم انقد خشک نباشم که یه عمل ریاضی بشم!
اگه ضرب المثل بودم: از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به توی دارد . . .
اگه سن بودم: بالای 68 سال
-----------------------------------------------
راه ما را ادامه دهید تا اطرافیانتان مجبور نشوند تا آخر عمر تحملتان کنند !
عجب !. . .
یک عجب کشیده همراه با آهی از سر رضایت و نیشی باز که هرچقد هم تلاش کنی نمیتونی ببندیش... :)
پ.ن:
1.پیروی از ایده آلیسم تو به شکل تصادفی . . . :)
2. خدایا اگر بنده را در آن دنیا با آقا "chris martin"محشور بگردانی دستت را می بوسم! :دی
سربازی که درز پوتین هایش را خاک گرفته باشد
توی عکس جا نمیشود . . .